۶.۰۵.۱۳۹۳

ساغر بی پدر ماند تا ظلم طالبانیزم را از درون بچشد ! تاکی ؟

از چب به راست : ساغر صفدري ماه گل سهيل صفدري و سنبل صفدري
پریا صمدی کابل

طالبان می‏جنگند، خشونت می‏کنند و حتی خود را انتحار می‏کنند تا راهی برای رهایی از پوچی بیابند. بخش‏ زیادی از نیروهای طالبان، به ‏ویژه آن‏هایی که سال‏هاست به سراب پیروزی چشم دوخته ‏اند و جوانی خود را در پای این رؤیای باطل تباه کرده‏ اند؛ اکنون به پوچی راه و مسیری ‏که برگزیده ‏اند، به‏خوبی واقف شده ‏اند. آن‏ها می‏دانند که هیچ اتفاقی در راه نیست؛ پیروزی و بازگشت به قدرت و احیای امارت اسلامی‌افسانه‏ای پیری است که به‏جز به تباهی ‏‏کشانیدن زندگی آن‏ها، به چیزی دیگری نمی‏انجامد.
در این میان زنان خانواده افغانها هنوز قربانی اصلی جنگ پوچ و میان خالی طالبان است و این روند هرچه سریعتر ادامه دارد و رویکرد خشین طالبان در تاریخ چند دهه جنگ بی سابقه بوده است.

امروز به خانه ای سر زدیم که پدر خانواده را سال ها پیش یکی از اعضای گروه طالبان، هنگامی که بر سر قدرت بودند شهید کرده است. مرد طالبی که پدر را کشته، به زور مادر بچه ها را نیز به ازدواج خود در می‏آورد. سه ماه تمام این طالب زن را به نحوی در اسارت خود حفظ می‏کند، اما پس از سه ماه زن با فرزندان خود از خانۀ او فرار می‏کند. نزدیک به ده سال را در منطقه‏ای در پاکستان زندگی می‏کند و اندک آشنایان و اقوامی که دارد، هزینۀ امرار معاش او را می‏پردازند. در این سال‏ها، زن توانست خود و فرزندانش را از گزند مرد طالب یا همان شوهر اجباری‏اش دور نگه دارد. پس از ده سال فرار و زندگی مخفیانه و دوری از وطن بودن، زن که حس می‏کند شاید دیگر خطری او را تهدید نمی‏کند، به همراه فرزندانش به کشورش باز می‏گردد. زندگی دوباره از صفر شروع می‏شود و آنها می‏کوشند، روی خاکستر خاطرات گذشته، خانه و کاشانۀ تازه‏ای بنا کنند. زن با کمک پسرش که دیگر جوان شده و می‏تواند سرپرستی خانوادۀ کوچکشان را به عهده گیرد، شروع به کار می‏کند. پس از مدتی، به عنوان معلم در یکی از مکاتب شهر، کاری پیدا می‏کند و چرخ زندگی به آهستگی می‏چرخد. خانواده کم کم جان می‏گیرد و شور و اشتیاق زندگی دوباره به جان آنان برمی‏گردد. اما این خوشی دیری نمی‏پاید و با پیدا شدن سر و کلۀ همان مرد طالب، همه چیز دوباره رنگ می‏بازد. ترس و وحشت از تکرار روزهای گذشته همه چیز را خراب می‏کند و زندگی یکبار دیگر، روی تاریک خود را به این خانواده نشان می‏دهد. آنچه پس از آن بر این خانواده گذشته را از زبان فرزندان این خانواده می‏شنویم. در این مصاحبه کوشیدیم با سه فرزند خانواده که حالا دیگر در نبود پدر و مادر، مجبورند بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشند، صحبت کنیم و از مشکلاتشان بشنویم. آنچه آنان از زندگی مشقت بار خود در شهری بی در و پیکری به نام کابل گفتند، از این قرار است:

س : لطفا خود را معرفی کنید
ج : نامم ساغر صفدری است. .... سال دارم.
س: مکتب می‏روی و درس می‏خوانی یا کار دیگری می‏کنی؟
ج : مکتب می‏رفتم. یعنی مشغول درس بودم که مشکلاتی پیش شد و از درس چه، که حتی از بیرون رفتن از خانه هم هراس پیدا کدم.
س : می‏شود کمی بیشتر توضیح بدهی؟ چه شد؟ چه چیز باعث شد که حتی بیرون رفتن از خانه هم برایت ترسناک باشد؟
ج : خب. از ایی خاطر که ما هیچ حامی در افغانستان نداریم. دولت  مرا حمایت نمی کند. آنها در کار خودشان هم ماندند که چطور از این وضعیت خودشان را نجات بدن. پدرم را که طالبان از بین برد و بعد مادرم ره گرفتن. بعد ازو هم فرار و زندگی مخفیانه. بعد از مادرم، حالا من با یک خواهر و برادر کوچکم زندگی می‏کنیم. در تمام این مدت، کابوسی همیشه همرایم است. مردی که همیشه از او می ترسم در حقیقت طالبی بود که پدرم را به شهادت رساند و مادرم را به زور به عقد خود دراوارد. ما ده سال تمام مهاجر شدیم و او را نمی دیدیم. بعد از این که به کابل برگشتیم، همو طالب دوباره پیدایش شد و مادرم از ترسش، مجبور به فرار شد. شما هم می‏فامین که در افغانستان زنها هیچ حامی ندارند. جامعه و قانون به نفع مردا رای میده همیشه  و زن همیشه قربانی است. مادرم به سویدن رفت و ما را در خانه‏ای که نسبتاً امن است گذاشت. هشت ماه است که ما در این خانه مثل زندانی ها زندگی می‏کنیم.
س : در بین حرفهایتان گفتید که شوهر سابق مادرتان، یا در واقع همان طالبی که پدرتان را هم کشته، دوباره شما را پیدا کرده است. ترسی که در مورد آن حرف می‏زنی، مربوط به تحت تعقیب بودن از سوی همین طالب می‏شود؟
ج : بله. او دوباره برگشته و دنبال ماست. یک بار که جای ما ره پیدا کرد، مجبور شدیم شبانه از خانه برآییم. فعلن هم بسیار ترس  داریم که اگر این مرد دوباره پیدا شود، ادعای این را خواهد کرد که ما فرزندانش هستیم. ما نمی خواهیم با او طالب زندگی کنیم. او پدر ما ره کشته. معلوم نیست که چه نقشه ها برای ما داشته باشد. در این شرایط  هیچ کس از ما حمایت نخواهد کرد. اگر او ما ره پیدا کنه، می توانه خیلی راحت و با زور خود هر کاری انجام بده. ما نه از سوی مراجع قانونی و نه از سوی اقوام و خویشاوندان خود هیچ کاری کرده نمی توانیم. در واقع هیچ کس در آن وقت از ما حمایت نخواهد کرد.
س : از چیزهایی که تعریف که کردی، می شود فهمید که زندگی بسیار سختی را پشت سر گذاشتین. وضعیت فعلی زندگیتان چه طور است؟ ظاهراً مسئولیت زندگی خواهر و برادرت هم به عهدۀ تو است؟ کمی از مشکلاتی که داری برای ما بگو؟
ج : بله. زندگی ما به سختی می‏گذرد. مردم اینا برای گذران یک زندگی عادی هم بسیار مشکل دارند. چه باشد که یگان مشکل نیز در راه زندگیشان پیدا شود. برای من داشتن مسئولیت خواهر و برادرم، که بعد از رفتن مادرم تنها پناهشان مه استم و همزمان داشتن ترسی که حتی اجازۀ بیرون رفتن از خانه را هم به ما نمی‏دهد، بسیار سخت و دشوار است. مه یک دختر هستم و مگر چقدر زور و قدرت دارم. وقتی صبح ها چای صبح را می نوشیم احساس میکنم، زندگی برای من هیچ چیز دیگری ندارد، جز بار مسولیتی که بر شانه هایم سنگینی میکند. از طرفی هم باید فکرم به برادر و خواهرم هم باشد و اونا ره دلداری بدم. در صورتی که خودم شدیدا به دلداری و حمایت نیاز دارم. به هر صورت زندگی که ما داریم، همیشه پر از ترس و ناامیدی بوده.
س : ترس و ناامیدی. با حرفهایت موافقم. زندگی یک دختر تنها که مسئول خانواده هم باشد مطمنا دشواری‏های خاص خود را خواهد داشت. در بین حرفهایت، از مادرت گفتی که پس از پیدا شدن دوبارۀ آن طالب، مجبور به فرار شد. آیا از او خبری داری؟ یا تماسی با هم در این مدت داشته‏اید؟
ج : بله. خبر داریم. گفتم که مادرم بعد از فرار توانست به سویدن برساند خود را . ما تقریباً هر روز با مادرم تلفنی در تماسیم. او همیشه پشت تلفن گریه و ناله دارد و نگران ماست. ما باهم حرف می زنیم. مادرم هم سختی های زیادی کشیده در این سالها. من به او حق میدهم که باید فرار میکرد. اما گاهی با خودم می‏گویم، ای کاش ما را هم با خود برده بود. من می‏دانم که حال مادرم هم در نبود ما زیاد خوش نیست. همانطور که ما هر روز آرزوی کنار او بودن را می کنیم.
س : کمی هم از برادر و خواهرت بگو؟ آنها باید از تو کوچکتر باشند؟ شرایط آنها چگونه است و آیا توانسته‏اند با این موضوع کنار بیایند؟
ج : برادرم سیزده سال دارد. او از کودکی خیلی به مادرم وابسته بود. با همین سن کمش، تلاش می‏کرد که جای مرد خانه را پدر کند اما کار چندانی از دستش بر نمی آمد. بعد از رفتن مادرم، برای او بسیار سخت تمام شد. برای همۀ ما سخت بود، ما هم شدیداً به مادرم وابسته شده بودیم، چون در تمام این سالها او تنها کسی بود که داشتیم. با این حال، حس می کنم که برای برادرم بیشتر از همه ما سخت می‏گذرد. گوشه نشین تر شده و کمتر حرف می‏زند. ساعت ها می بینم که نشسته و زل زده به جایی، بدون اینکه هیچ حرفی بزند. بعضی وقتها هم می بینم که گوشه‏ای را پیدا کرده و در تنهایی گریه می‏کند. نمی دانم چکار کنم. گاهی دلداری اش می‏دهم و می‏گویم که دیگر مرد ما تو هستی و نباید خودت را ضعیف نشان بدهی. اما خودم هم می‏دانم که در این سن، از او هیچ کاری بر نمی‏آید و در نهایت به او حق می‏دهم. این خانه که فعلن در آن زندگی می‏کنیم، مربوط  به یک پیر زن است. آن بنده خدا هم گاهی می‏آید و ما را دلداری میدهد که همه چیز درست می‏شود. زن خوبی است. خوبی اش این است که حداقل این اندازه می‏دانیم که این جا امن است. اما نمی‏‏دانم که این امنیت تا کی ادامه خواهد داشت و فردای ما چه خواهد شد.
س : مطمنن برای همه شما سخت خواهد بود. وظیفۀ تو هم به عنوان خواهر بزرگتر باید مشکلتر باشد. خواهر دیگرت چطور؟ کمی هم از او برایمان بگو؟
ج : خواهرم، او تمام تلاشش را می‏کند که از من حمایت کند. خوب می‏فهمم که خیلی شب‏ها، قبل از خواب آهسته آهسته گریه می‏کند. اکثر شبها صدایش را می‏شنوم، اما به روی خودم نمی‏آورم. اگر چیزی بگویم، مطمنم که خودم هم اشکم سرازیر می‏شود. تلاش می‏کنم تا برایش وقت بگذرام و به حرفهایش گوش بدهم. می‏دانم که همه چیز را می‏فهمد و توانسته شرایط سختی را که ما در آن قرار داریم را درک کند. دلم برایش خیلی می‏سوزد. در این سن او نباید به این اندازه دغدغه داشته باشد. دلم می‏خواهد او هم مثل هم سن و سالهایش شاد و سرزنده باشد، اما شرایطی که ما در آن قرار دارم این آرزو را دست نیافتنی کرده است. بیشتر وقتها سعی می‏کند برادرم را آرام کند و اجازه ندهد زیاد برای مادرم دلتنگ شود. با این که می‏فهمم شدیداً از افسردگی رنج می‏برد، اما می‏بینم که چطور سعی می‏کند برادرم را خوشحال نگه دارد. نمی‏دانم کی می‏توانیم از این وضعیت خلاص شویم، دلم برای آنها می‏سوزد، همینطور برای خودم. و برای مادرم که حتمن او هم از این دوری رنج می‏برد.
س : خودت چه فکر می‏کنی؟ از آینده تان چه تصویری داری؟ یا بهتر است بگویم به آینده و بهتر شدن اوضاعتان چقدر امید داری؟
ج : خب، آینده ما که فعلن تاریک و نامعلوم است. هیچ امیدی به این وضعیت نمی‏توان داشت. همیشه می‏ترسم. می‏ترسم از روزی که او (مرد طالبی که با مادرش ازدواج کرده بود) دوباره ما را پیدا کند. ما هیچ پناهی نداریم. اگر پیدایمان کند، ما را به عنوان فرزند خود خواهد برد. آن موقع قانون هم نمی‏تواند کاری برای ما بکند. فامیل دیگری هم که اینجا نداریم. می‏ترسم. حتی تصورش را هم نمی‏توانم بکنم که در آن صورت چه بلایی سر خواهر و برادرم خواهد آمد. از آن روز خیلی می‏ترسم. خیلی شبها کابوسش را می‏بینم و از خواب می‏پرم. در مورد مادرم هم، طرفدار این نیستم که برگردد چون می دانم که آن طالب دست از سر او برنخواهد داشت و باز او اسیر این مرد خواهد شد. اما کاش می‏شد، ما هم کنار مادرمان می‏بودیم. این تنها اروزی من و خواهر و برادرم است.

س : ما هم آرزو می‏کنیم که این اتفاق بیفتد. به هر حال از اینکه با وجود شرایط دشواری که داشتی، برای مصاحبه حاضر شدی از شما سپاسگزاریم.

۳.۱۸.۱۳۹۳

رومیو و ژولیت معاصر در افغانستان

رومیو و ژولیت دختر و پسری از دو خانواده بزرگ و رقیب در شهر ورونا هستند که پس از نخستین شب عشق ورزی، در تلاش برای رسیدن به یکدیگر به بن بست می‌رسند. در این میانه خانواده‌های آن دو که کینه‌ای دیرینه از هم دارند، آتش اختلافاتشان بالا می‌گیرد و رومئو ناخواسته باعث مرگ تیبالت از خانواده کپیولت می‌شود و کار را بدتر می‌کند. ژولیت ناامید از تحقق عشقش و با هدف تنبیه و هشدار دیگران، سمی را می‌خورد که مدتی او را همچون مرده‌ای به خواب عمیقی فرومی‌برد. خبر مرگ در شهر می‌پیچد و رومئوی دل‌شکسته و بی‌خبر، درکنار پیکر ژولیت که در انتظار برگزاری مراسم تدفین، در کلیسا گذاشته شده به زندگی خود پایان می‌دهد. دمی بعد ژولیت از خواب برمی خیزد و با دیدن تن بی‌جان رومئو، او نیز همین کار را می‌کند. 
حال رومیو و ژولیت در افغانستان
زکیه از قوم تاجک و محمدعلی از قوم هزاره، زوج جوان بامیانی که ماه‌ها برای نجاد از کشته شدن فراری بودند، شب و روز آوارگی و بی خانمانی را تجربه کردند، درمغاره ها، و کوه ها زندگی کردن با برسند به یک مکان امن، اما این دو جوان عاشق توسط پلیس کابل دستگیر شده‌اند.
این دو از کودکی یکدیگر را دوست داشتند و چند ماه پیش که تصمیم به ازدواج گرفتند، با مخالفت خانواده زکیه تبعیض قومی حاد در افغانستان و سنت و عدم آگاهی روبرو شدند و سرانجام به مناطق دور دست و حتی کوه‌ها فراری شدند.
"بگفته خانم بیاض که آنها را دستگیر کرده است" آنها یکدیگر را دوست داشته و با هم ازدواج کرده‌اند. در محضر ملا و در مسجد با هم عروسی کرده‌اند. ملا امام هم به پدر دختر گفته که ما در مراسم عروسی‌شان حاضر بودیم."
زکیه و محمد علی یک بار دیگر هم در بامیان بازداشت شده بودند اما در نهایت با دخالت نهادهای حقوق بشری آزاد شدند.
اما این آزادی پایان داستان آنها نبود، بلکه وضعیت بدتر از گذشته شد و ناگزیر پا به فرار گذاشتند.
زکیه و محمد علی حدود هشت ماه از محلی به محلی دیگر و کوه‌ها فرار می‌کردند و داستان دلدادگی آنها بر سر زبان‌ها افتاد و رسانه‌های بین‌المللی ماجرای آن دو را دنبال کردند.
روزنامه نیویورک تایمز این دو را به رومئو و ژولیت، قهرمان نمایشنامه معروف شکسپیر، نویسنده بزرگ بریتانیایی تشبیه کرده‌اند.

کمپاین حمایت از عشق و آزادی بدون قید وشرط این دو دلدادگان

 بعد از انتشار خبر دستگیری این دو دلداده توسط روزنامه نیویارک تایمز آژانس خبری بخدی خبر دری آن را منتشر کرد و بعد رسانه های دیگر و در حین حال کاربران شکبه های اجتماعی واکنش جدی نشان دادند و پیام های را در حمایت از آنها در شبکه های اجتماعی منتشر کردند. آنهایی که ماه ها خبرهای مربوط به قصه دو عاشق بامیانی را گام به گام دنبال می‌کردند.
حکیم مظاهر از کابل در فیس بوک اش نوشته است : صدنفرین و نیافرین برنظامی که؛ عاشق و معشوق رادر بند میکشند و تروریست هارا رها میکنند!!
 جواد داد بان : این دو عاشق دلباخته قربانی شکاف های اجتماعی در این کشور، فرهنگ و سنت قبیلوی و تعصب قومی و مذهبی است که پیوند و رابطه خویشاوندی میان افراد مربوط به اقوام مختلف این کشور را جرم و تابو می شمارد. اگر هر دو طرف این قضیه مربوط به یک قوم می بود مسلماً که چنین مشکلی پیش نمی آمد و کار به اینجاها نمی کشید. البته در این قضیه تنها این دو نفر نیستند که قربانی این سنت های قبیلوی می شوند، بلکه خانواده های آنها نیز هزینه های سنگینی را از این بابت پرداخت کرده اند و تا ختم این قضیه با توجه به موجودیت فساد گسترده در ارگان های عدلی و قضائی هزینه های زیاد دیگری را هم پرداخت خواهند کرد.

جعفر رسولی: رئیس پلیس حوزه اول گفت زکیه در حضور پلیس به پدرش گفته که محمد علی شوهرش است و دیگر کاری به کار او نداشته باشند، اما چرا باید همسر زکیه که به طور قانونی و مشروع با او ازدواج کرده است؛ توسط پولیس دستگیر شود؟

جمال انصاری: اما، بر خلاف رسانه‌های معتبری چون نیویارک‌ تایمز، رسانه‌‌گران، فعالان مدنی و روشن‌فکران افغانستانی که همواره شعار جامعه‌ی مدنی، عبور از مرز‌های قومیت و سنت‌های ناپسند را سر می‌دهند، تا کنون نه تنها حمایتی از این دو دل‌باخته‌ی دل‌سوخته نکرده اند، بل‌که بعضاً چوب هم لای چرخ زنده‌گی عاشقانه‌ی این دو عاشق‌پیشه فرو کرده اند.
نثار نایب زاده : "با تاسف تعصب بسیار عمیق بین مذاهب در افغانستان وجود دارد گر چه این تعصب مثل کشور های دیگر در قالب جنگ رویاروی نیست ولی حد اقل از داستانهای مثل عاشق شدن ذکیه و محمد علی یا کمپین های انتخاباتی را بخصوص در فضای مجازی بخوبی میتوان دید. این خودمثل آتشی زیر خاکستر میماند در نهایت میخواهم بگویم که به هر دین و مذهب که عقیده و باور دارید این دو جوان دل باخته را کاری نداشته باشید، خصوصا حالا که ذکیه باردار هم هست.
خدا نظر اعتمادی : در کشور ما انتحاری جرم و انسان کشی جرم نیست و از زندان آزاد می شوند اما عاشقی و ازدواج با رضایت طرفین جرم شده و عاملان آن روانه زندان میشوند، چی فرهنگی است ، چی انسان نما های حاکم این کشور شده است.
زهرا سپهر : سرنوشت محمد علی وزکیه چه خواهد شد ، آیا امید داشتن روزهای خوش زندگی درکنارهم به پایان رسیده است و بعد ازاین میله های زندان پذیرای آرزوهایشان برای سالهای نامعلوم خواهد بود یا آنانی که درمسند عدالت نشسته اند ، ازدواج این دو نفر را که به سن قانونی رسیده اند وازحق انتخاب خود استفاده کرده اند ، دردایره جرایم قرارنخواهند داد وفرصت زندگی درکنارهم را به آنان هدیه میدهند؟
در 10 ساعت اول بیش از چهار صد نفر از کمپاین که در شبکه اجتماعی راه اندازی شده است حمایت کرده اند. در آمار نسبی 85 درصد حمایت را هزاره ها داشته اند،  8 درصد مردم تاجک و 7 درصد دیگر را پشتون، آوزبیک و حمایت کنندگان بین المللی شکل میدهند!
امیدواریم تا ساعات دیگر حمایت گسترده تر شده و تمام اقوام ساکن در افغانستان و بیرون از کشور حمایت کنند.
هدف اصلی کمپاین آزادی بدون قید وشرط این دو دلداده بامیانی از زندان، نفی قوانین متحجرانه،  و تبعیض قومی است.  همچنان محترم شمردن رعایت حقوق انسانی و حق انتخاب برای اشخاص.

صفحه ویژه کمپاین : رومیو و ژولیت معاصر

۱۰.۲۰.۱۳۹۲

در غرب بشر دوستی به یک جسد بی روح تبدیل شده است! درد دل یک مهاجر افغانستانی درسویدن


رسول چند ماه قبل در اعتصاب غذایی شهر بودن، شمال سویدن بود، بنا بر رایزنی اداره مهاجرت او دست از اعتصاب غذایی که نزدیک یک ماه طول کشیده بود، کشید و بشمول همه مهاجران اعتصاب شکسته شد. 

اسم من رسول قاسمی و از افغانستان هستم.  به همراه فامیلم به دلیل شرایط سخت و باخطر جانی که برایمان به وجود آمد افغانستان را ترک کردیم. اعضای فامیل من شامل پدر و مادرم، خواهرم، برادر بزرگم و خانم و سه طفلش برادر دومم با خانم و دو دخترش و خودم با همسرم و یک پسرم و دخترم هستند.
من، پدرم و دو برادرم به دلیل همکاری که با خارجی ها در افغانستان داشتیم از طرف طالبان تهدید به مرگ شدیم (که اسناد کافی در این مورد ارایه دادیم ولی اداره مهاجرت سویدن هیچ کدام آن را تایید نکرده است،  از لحاظ هویت و موقیعت کاری همکاران خارجی ما می توانند مارا تایید کنند. و ما حتی نام آنها را در اختیار این نهاد قرار دادیم اما قبول نکرده اند. من و فامیلم از راه های بسیار سخت و طاقت فرسای افغانستان را ترک کرده و هر کدام با مشکلات و اتفاقات جداگانه توانستیم  وارد سویدن شویم.  من و برادرم شریف قاسمی یک سال در زندان مجارستان سپری کرده ایم و آنجا زندانی بودیم.
خواهر من از مریضی شدید روحی رنج می برد و همراه پدر و مادرم در سویدن زندگی می کرد و اداره مهاجرت سویدن بدون هیچ توجهی به وضعیت روحی او به آنها جواب منفی دادند و حالا می خواهند پدر و مادر پیرم را اخراج اجباری کنند.

برادر بزرگم رضا قاسمی به همراه خانمش و یک پسر به نام (علی) حدود 8 ساله و دو دختر (مهدیه) حدود 7 ساله و (زهرا) حدود 5 ساله با شرایط خیلی بد و غیر انسانی و بدون اطلاع قبلی از طرف پلیس به تاریخ 9 دسامبر 2013 ساعت 6 صبح به تعداد 10 پلیس به خانه آنها رفته و آنها را مجبور به جمع کردن لباس هایشان کرده و با این که طفل ها او ترسیده بودند و گریه میکردند آنها را از میدان هوایی شهر شلفتیو به مقصد نامعلوم پرواز دادند و من با آنها تماس گرفتم گفتند ما نمیدانیم این ها با ما چی خواهند کرد و من صدای طفل های اورا می شنیدم که داشتند عذر و زاری میکردند و تا ساعت 10 شب که با آنها صحبت کردم گفتند مارا سوار هواپیما می کنند تا به افغانستان بفرستند. آنها حتی حق دفاعیه از خویش نداده بودند، بدون  کدام محکمه و وکیل  به مثل یک مجرم از سویدن اخراج کردند.

 من نمی دانم، بشر دوستی کجاست، که دولت و مردم سویدن از آن دم می زنند؟
دولت سویدن ادعا دارد که به حقوق بشری اطفال اهمیت میگذارند و این یعنی چی؟
در سرمای زمستان سه طفل برادرم را که به زندگی در سویدن سخت عادت کرده بودند و زبان سویدی را کاملاً یاد گرفته بودند به افغانستان فرستادند.  یک دختر برادم به تازگی عملیات سخت از ناحیه گوش را پشت سر گذاشته بود نیاز به تداوی و مراقبت داشت و جراحی دوم باقی مانده بود و باید زیرنظر داکتران می بود.  اما سویدن به هیچ یک از این ها توجه نکرده و برادرم  را فرستادند و حالا انها کاملاً مخفی زندگی می کنند. برادرم و اطفالش از خانه خارج شده نمی توانند و خانم برادرم گاهی با چادری از خانه بیرون می رود،  سر نوشت اطفال انها چه خواهد شد؟
افغان های که در اعتصاب شهر بودن شرکت کرده بودند، از وضع صحی بدی برخوردار بودند.
 آنها تاچه وقت از ترس دشمنان خود در این حالت زندگی خواهند کرد؟   هر اتفاقی که بیافتد اداره های بین المللی مهاجرت و کشور سویدن، باید پاسخگو باشند.  کشور سویدن جان آنها را به خطر انداخته اند و حال نمی دانیم، چگونه از این خانواده مرافبت کنیم.
من حالا یک دختر 3 ماهه دارم که در سویدن به دنیا آمده و خودم از طرف نهاد مهاجرت سویدن، هیچ جوابی دریافت نکرده ام.  یک سال شده که با فشار ها روحی و روانی منتظر جواب دوسیه پناهندگی خود هستم، تا شاید سرنوشتم تغییر کند اما با این که من جواب ندارم و دخترم اینجا تولد شده خانمم صدف قاسمی و پسرم بلال قاسمی جواب منفی دارند و چند روز بعد از تولد دخترم پلیس خانمم را خواسته بود و به او گفته بودند که تو و بلال باید به افغانستان برگردید.  
برادرم شریف قاسمی که با من وارد سویدن شده هم منتظر جواب مثبت و یا منفی است و خانم او معصومه قاسمی و دخترانش یلدا و لیدا قاسمی در خطر اخراج اجباری هستند .
فامیل ما هفت طفل داشت یعنی این اطفال هیچ اهمیتی از لحاظ انسانی برای این دولت ندارند در مدت این 3 سال اطفال ما از اسم اداره مهاجرت سویدن می ترسند و هر وقت همدیگر را می بینند از هم می پرسند آیا شما قبول شده اید؟ در وقت بازی کردن به هم می گویند که پلیس می آید مارا می برد،  این برای اطفال بی گناه ما شکنجه روحی نیست؟ آیا ازهم پاشیدن خانواده ها قانون بشری مهاجرت است؟  آیا بی سرنوشت شدن برادرم و اعضای خانواده اش قانون است؟  چه کسی جواب گوی این همه بی عدالتی در مقابل فامیل من است؟  ما از کدام ارگان تقاضای جواب داشته باشیم  که با بی عدالتی روبرو شده ایم.

ما را تا این حد زجرکش نکنند. ما توقع زیادی از قوانین مهاجرت بین المللی و اداره ها مهاجرت نداریم و ما از نهاد های بشری میخواهیم، از حق انسانی من و خانواده ام حمایت کنید.